در این مطلب، جزئیات مربوط به «پنجم» ارائه شده است.دوست دارم یک جایی یک گوشه ای سرم را بگذارم رو شانه اش و بگوید آرام باشگریه نکنگریه نکنمن گریه کنم و او لبخند بزند از همان لبخند ها که مهربان است و ادم دلش آرام میگیرددوست دارم هر چه بیشتر نگاهم کند، بیشتر تر و بلند تر گریه کنمانقدر که سرم را روی سینه اش بفشاردبعد همان جا برای همیشه بخوابم و صدای گریه ای نشنود...از همان لبخند ها .. دل.نوشت ۱: دلم خیلی کم طاقت است...دل.نوشت ۲: باز هوای تو و ریه های تشنه ی من...
برچسب:
نویسنده: نیکی اکبری
گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «ششم».گم کرد شبی راه و مسیرش به من افتاد
ناخواسته در تیر رس راهزن افتاد
در تیر رس من گره انداخت به ابرو
آهسته کمان و سپر از دست من افتاد
بی دغدغه بی هیچ نبردی دلم آرام
در دام دوتا چشم دو شمشیر زن افتاد
می خواستم از او بگریزم دلم اما
این کهنه رکاب از نفس از تاختن افتاد
لرزید دلم مثل همان روز که چشمم
در کشور بیگانه به یک هم وطن افتاد
درگیر خیالات خودم بودم و او گفت:
من فکر کنم چایی تان از دهن افتاد.
سید حمیدرضا برقعی --------------------------پ.ن: به یاد یار
برچسب:
نویسنده: نیکی اکبری
برچسب:
نویسنده: نیکی اکبری
برچسب:
نویسنده: نیکی اکبری